راحیل احمدی، منتقد و داستاننویس، در یادداشتی با عنوان «زندگی قرضی زیر آسمانی بیامتیاز: تأملی بر عشق و مرگ در ‹کسی نظرکرده آسمان نیست› اثر اریش ماریا رمارک» به بررسی جایگاه رمارک در ادبیات قرن بیستم و مضمونهای اصلی این رمان پرداخت.
احمدی نوشت که نام رمارک با ادبیات ضدجنگ قرن بیستم گره خورده است و او نه از زاویه شعار، بلکه از منظر تجربههای زیسته جنگ جهانی اول، ویرانی روح انسان مدرن را روایت کرده است. بهنقل از یادداشت او، رمان «در جبهه غرب خبری نیست» رمارک را به صدای نسلی بدل ساخت که جوانیاش را در سنگرها از دست داد و در آثار بعدی مانند «طاق پیروزی» و «سه رفیق» نیز همان دغدغه همیشگی — انسانهای زخمی و آواره در اروپای پس از جنگ — تکرار شده است.
احمدی میگوید رمان «کسی نظرکرده آسمان نیست»، که با ترجمه اژدر انگشتری به فارسی منتشر شده، هرچند ظاهراً از فضای مستقیم جنگ فاصله دارد، اما همچنان روایتی از مواجهه انسان با سایه مرگ است. داستان در سالهای پس از جنگ میگذرد و دو شخصیت محوری دارد: لیلیان، زنی جوان مبتلا به سل که تصمیم میگیرد پیش از مرگ زندگی را تجربه کند، و کلرفای، راننده مسابقات اتومبیلرانی که با خطر و مرگ ناگهانی سرآشتی دارد.
یادداشتنویس میافزاید که رمارک با کنار هم قرار دادن این دو شخصیت، تقابلی میان مرگ تدریجی و مرگ ناگهانی خلق میکند و فضای مسابقات اتومبیلرانی، الهامگرفته از زندگی رانندهای واقعی، به رمان ریتمی تند و عصبی میبخشد. از نگاه احمدی، پرسش محوری رمان همان پرسش همیشگی رمارک است: آگاهی از محدودیت زمان چگونه بر شیوه زیستن تأثیر میگذارد و آیا عشق در برابر قطعیت مرگ معنی دارد یا ریسکپذیری است؟
احمدی همچنین نثر ساده، شفاف و مملو از «تلخی نجیبانه» رمارک را برجسته میکند و مینویسد که دیالوگهای کوتاه و گزنده و اندوهی آرام زیر پوست روایت از ویژگیهای اثر است. او نمونهای از متن رمان را نقل میکند که حال و هوای تراژیک رابطهٔ دو شخصیت را نمایش میدهد و نشان میدهد آگاهی از سرنوشت تراژیک، هر لحظه خوشی را شکنندهتر میکند.
در پایان، احمدی رمان «کسی نظرکرده آسمان نیست» را تاملی بر «زندگی قرضی» توصیف میکند؛ زیستی موقت که شاید همین ناپایداری به آن درخشش میدهد. او مینویسد که برای خواننده امروز، اثر تنها داستان عشقی متفاوت نیست، بلکه ادامه جهانبینی ضدجنگ رمارک است؛ جهانی که در آن انسان آسیبپذیر و تنها به انتخاب میان ترس و جسارت فراخوانده میشود. احمدی نتیجه میگیرد که رمارک بار دیگر با لحن آرام اما نافذ نشان میدهد که حتی زیر سایه مرگ نیز میتوان — و شاید باید — زندگی کرد.

