
مردم برای بدرقه، دستِ خالی نیامدند؛ برخی پرچمِ سه رنگ به دست داشتند و برخی شاخهای گل. در میانِ سیل جمعیت، تضادی عمیق موج میزد: زبانها از غمِ رفتن تلخ بود، اما قدمها برای ایستادگی استوار. نگاهی که به جایگاه شهدا میافتاد، از فقدانِ پدری میسوخت که پشتِ ملت را شکسته بود.
تابوتهای کوچک، روایتهای بزرگ
به گزارش خبرنگار «صدای جشنواره» سپیدهدم، پیش از آنکه خورشید از افق برخیزد، تابوتها رسیدند؛ تابوتهایی به اندازه یک پرچم، اما به سنگینیِ تمامِ دارایی یک انسان. هر تابوت، تنها حاوی استخوان و خاک نبود؛ تکهای از جان بود، عطرِ نفسهای کودکی بود و بخشی از پیکرِ سوختهی وطن. اینها همان تکههایی بودند که در مسیرِ رسیدن به آسمان، از زمین برداشته شدند تا قیامتِ جان را به تصویر بکشند. این کاروان، همان کاروانِ تاریخ است؛ همان سیلِ مردمی که در زیرِ آفتابِ تندِ تیرماه، مصلی تهران را به شکوهِ بینظیرِ خود بدل کردند.
چهرهای که لرزه بر اندام دشمن میاندازد
در کنارِ جایگاه، تصاویری از رهبر شهید نصب شده بود؛ خطوطِ چهرهای که در برابر غرشِ جنگندهها و موشکها هرگز نلرزید. چهرهای که با جسارتی بیبدیل، از خطراتِ فراتر از ناوهای جنگی سخن گفته بود. حالا این خطوط، نه تنها آرامش، که قدرت را بازتاب میدهند؛ قدرتی که حتی در لحظهی وداع، هنوز لرزه بر دل دشمن میاندازد.
پاسخِ بیصدا در میانِ جمعیت
صحنه، با یک میکروفون و یک صندلی خالی، گویی منتظرِ بازگشتِ میزبان بود. اما حقیقت را میتوان در نگاهِ مادری خواند که با کاغذِ «شهیدان زندهاند» در میان جمعیت ایستاده بود. این یعنی پاسخ به تمامِ سیاهنماییها؛ پاسخی که از میانِ اشکها و شعارهای «انتقام» برمیخیزد.
اعترافِ جهانی در گرمایِ سوزان
با گذشتن از ظهر، آفتاب تندتر شد و جمعیت، بیوقفه، مصلی را پر کرد. در حالی که ایرانیها در گرمایِ طاقتفرسا، همچون کوره ای از اراده، ایستاده بودند، دوربینهای رسانههای جهان، ناچار به پخش زنده این حماسه شدند. این یک «اعترافِ جهانی» بود؛ اعترافی که نشان داد خونِ ریخته شده، هرگز بیپاسخ نخواهد ماند.
و قصه هنوز تمام نشده است…
با اعلام تعطیلی رسمی کشور و تغییر زمانِ نمازِ میت، موجِ بدرقه همچنان رو به گسترش است. فردا، با صدای تکبیر بر پیکر شهدا، داغِ این وداع تازه میشود؛ اما این داغ، نه از سرِ یأس، که از سرِ عهدی است که با خون نوشته شده است.



